فرشته تصمیمش را گرفته بود.پیش خدا رفت و گفت:خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خداوند درخواست او را پذیرفت.
فرشته گفت:تا باز گردم بال هایم را اینجا می سپارم.این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.
خدا بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:بالهایت را به امانت نگاه می دارم،اما بترس که زمین اسیرت نکند،زیرا که خاک زمین دامن گیر است.
فرشته گفت:باز می گردم،حتما باز می گردم.این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمین امد و از دیدن ان همه فرشته ی بی بال تعجب کرد.او هر که را می دید،به یاد می آورد.زیرا او را قبلا دیده بود.اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز نمی گردند.
روز ها گذشت و با گذشت هر روز،فرشته چیزی را از یاد بردو وروزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد نه بالش را و نه قولش را.
فرشته در زمین ماند .
و فرشته ای که فراموش کرده بود،هرگز به بهشت باز نگشت.

+ نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 14:34  توسط sisilo0
|
+ نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 3:7  توسط sisilo0
چشاتو وا نکن اینجا ، هیچ چی دیدن نداره
صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره
توی آسمونی که کرکسا پرواز میکنن
دیگه هیچ شاپرکی ، حس ِ پریدن نداره
دستای نجیب ِ باغچه ، خیلی وقته خالیه
از تو گلدون ، گلای کاغذی چیدن نداره
بذا باد بیاد ، تموم ِ دنیا زیر و رو بشه
قلبای آهنی که ، دیگه تپیدن نداره
خیلی وقته...قصه ی اسب ِ سفید ، کهنه شده
وقتی که آخر ِ جادهها رسیدن نداره
نقض ِ قانون ِ آدمبزرگا جـُرمه ، عزیزم
چشاتو وا نکن ، اینجا هیچ چی دیدن نداره

+ نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 2:39  توسط sisilo0
|
ديدی غزلی سرود؟ ... عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 16:56  توسط sisilo0
|
رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن، ابتداي يک پريشاني است حرفش را مزن، گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو، چشم هايم بي تو باراني است حرفش را مزن، آرزو دارم که ديگر بر نگردم پيش تو، راهمان با اينکه طولاني است حرفش را مزن، دوست داري بشکني قلب پريشان مر،ا دل شکستن کار آساني است حرفش را مزن، خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني، اين شکستن نا مسلماني است حرفش را مزن، حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام، رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 16:47  توسط sisilo0
|
سكوتم را به باران هديه كردم .. تمام زندگي را گريه كردم…
نبودي در فراق شانه هايت … به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 16:39  توسط sisilo0
|
کاش قلبم درد تنهایی نداشت
چهره ام هرگز پریشا نی نداشت
کاش برگ های آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمود و قربانی نداشت
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 16:35  توسط sisilo0
|
هیچ کس با من نیست
مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام در قفس تنهایی
در قفس می خوانم
چه غریبانه شبی است
شب تنهایی من . . .
+ نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 16:22  توسط sisilo0
|
دنگ... دنگ...
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز...

+ نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 16:19  توسط sisilo0
|
گفته بودم:
((هوا را از من بگیر اما خنده ات را نه))

+ نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 16:8  توسط sisilo0
|